قصه یه روزی
قصه یه روزی
یه نفربازم کنار پنجره س
یه نفرعجیب دلش شورمی زنه
یکی ام با تیره ی داغ نگاه
دوتا چشمو داره تاز درو می زنه
یه نفرداغ دلش تازه شده
دلخوشیش یه عکس یادگاریه
یکی با غم می نویسه رودلش
ای خدا عجب چه روزگاریه
یه نفر خیری ندیده از حالا
پس پناه می بره به گذشته هاش
یکی ام شاعره تا خسته می شه
زود می ره سراغ دس نوشته هاش
یه نفر خط می کشه روآرزوش
سند عشقشو باطل می کنه
یه نفر هر چی تو زندگیش داره
وقف تازه موندن دل می کنه
یکی هست که خواب به چشماش نمی یاد
شاید علتش غم خستگیه
علت بی خوابی یکی دیگه
گم شدن تو دشت سر گشتگیه
نفرین بر جدای ............. 24/3/88
سید احمد سید شجاعی فوق دیپلم کامپیوتر لیسانس آسیب شناسی اجتماعی نویسنده وبلاگ کوهکمر، کوه کمر یکی از روستا های سرسبز و دیدنی